دوستم هانس زيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود در كمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم!"
زبانم بند آمده بود.فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كرده بود.
او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپي از كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقولي بخاطر 10000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقي مانده است؟" ترجمه داستاني از Christian Godefroy
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/11/19ساعت 11:13  توسط اصغر
|
ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما آتش است.
آتش نمي گذارد دستمان به خدا برسد
ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما درياست.
دريا نمي گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهي اما براي رسيدن به او، نه طاعت به کار مي آيد و نه عبادت.
نه ذکر و نه دعا.
نه التماس و نه استغفار.
تنها بي باکي است که به کار مي آيد.
بي باکي عبور از آب و بي باکي گذشتن از آتش.
گذشتن از آتش اما نه به اميد آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهيم.
گذشتن از دريا اما نه به اميد آنکه دريا شکافته شود و تو موسي آتش را به اميد سوختن گذشتن و دريا را به اميد غرق شدن
+
نوشته شده در جمعه
1388/11/16ساعت 15:22  توسط اصغر
|

آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ء چوبي
بر رشته ء سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
وو فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشدئ
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها ميکرد در احساس سرد نور –
وطرح سرگردان پرواز کبوترها
. در جامهاي رنگي شيشه
… فردا
گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي با طل را
از مشق هاي کهنه ء خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک ميکردم
آن روزها رفتند
+
نوشته شده در جمعه
1388/11/09ساعت 9:19  توسط اصغر
|

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست پست است,
عشق های مقدس در جان ما شعله می کشند و آنچه هست آلوده است,
زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گدازند و آنچه هست زشت است,
آنچه هست خوب نیست,
پاک نیست,
منزه نیست,
جاوید نیست,
صمیمت ندارد,
عظمت ندارد.
هر چه هست برای مصلحتی است,
هر که هست به خاطر منفعتی است,
هیچ چیز به "خودش" نمی ارزد,
هیچ کس به "خودش" چیزی نیست,
همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/11/05ساعت 10:21  توسط اصغر
|
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/11/05ساعت 8:48  توسط اصغر
|
شیر مادر ، بوی ادکلن می داد
دست پدر ، بوی عرق
(گفتم بچه ام نمی فهمم)
نان ، بوی نفت می داد
زندگی ، بوی گند
(گفتم بچه ام نمی فهمم)
حالا که بازنشسته شده ام
هر چیز ، بوی هر چیزی می دهد ، بدهد
فقط پارک ، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ ، بوی کتاب ندهد !
(اکبر اکسیر)
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/11/05ساعت 8:40  توسط اصغر
|

اگر می خواهید بدانید مردم چقدر از هم بیگانه شده اند به رفتار آنها هنگام سوار شدن به آسانسور دقت کنید.هر کس مانند آدم کوکی ایستاده و به روبه روی خود نگاه می کند .شما جرات حرکت نداریدمبادا با شخص کناری تان تماس پیدا کنید ،همه سراپا گوش هستند که ناگهان در آسانسورباز ، یکی از آن بیرون می رودو دیگری وارد می شود. شخص تازه وارد زود روی خود را بر می گرداند وبه روبه رو نگاه می کند اما من آسانسور را دوست دارم و پس از ورود کوشش می کنم پشتم به در باشدتا همه را ببینم .به سوار شدگان سلام می کنم و می گویم:"راستی چه خوب بود اگر آسانسور ناگهان از کار می افتاد و ما فرصت پیدا میکردیم تا یکدیگر را بشناسیم ."ولی اتفاقی دور از انتظار من می افتد ،آسانسور درطبقه دیگر می ایستد و همه از آن بیرون می روند و به همدیگر می گویند: "توی آسانسور یک آدم عوضی بود که می خواست با همه از در آشنایی در آید."
+
نوشته شده در شنبه
1388/11/03ساعت 9:37  توسط اصغر
|
روزی مرد نابینائی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :
امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/01ساعت 8:48  توسط اصغر
|
در يک شب طوفاني ، در دل کوهستان ، زير سقف آتشين آذرخش ، ميان غرش وحشيانه ي صاعقه و باد ، من به آنهايي مي انديشم که مرده اند ، به کساني که خواهند مرد ، به سراسر اين زمين که فضاي خالي آنرا در ميان گرفته در پهنه ي مرگ مي غلطد و بزودي خواهد مرد . من اين کتاب فناپذير را به آنچه فناپذير است هديه مي کنم ، - کتابي که نداي آن مي خواهد چنين بگويد : « برادران ، به هم نزديک شويم ، آنچه را که از هم جدامان مي کند فراموش کنيم ، جز در انديشه ي بيچارگي مشترک که همه در آن يکسانيم نباشيم ! دشمني در کار نيست ، بد خواهي در ميان نيست ، هر چه هستند همه بيچاره اند ؛ و تنها سعادت بادوام آن است که يکديگر را درک کنيم و سپس دوست بداريم ، - درک و دوستي ، - اين تنها برق روشني است که در شب هستي ما مي تابد ، شبي که ميان دو غرقاب ، پيش از زندگي و پس از آن ، جاي دارد . »
« من به آنچه فناپذير است ، به مرگ که همه را برابر مي سازد و آشتي مي دهد ، - به درياي ناشناخته اي که جويبارهاي بيشمار زندگي در آن گم مي شوند ، خود را و اثر خود را هديه مي کنم . »
من عنوان قهرمان را به کساني که از راه انديشه يا زور پيروز گشته اند نمي دهم . بلکه کساني را قهرمان مي نامم که قلب بزرگي داشته اند . ولي اين کلمه را وسعت دهيم ! « قلب » تنها بخش حساسيت نيست ؛ من آن قلمرو پهناور زندگي دروني را به اين نام مي خوانم . قهرماني که چنين قلمروئي در اختيار دارد و بر چنين نيروهاي عناصر متکي است ، قادر است در مقابل جهاني دشمن پايداري کند .
پايان کريستف پايان نيست ، يک مرحله است . حتي مرگ او چيزي جز يک دم از آن ضربان ، و يک نفير از آن نفس بلند جاوداني نيست . اگر او صد بار هم بميرد ، باز همواره از نو زائيده خواهد شد و همواره پيکار خواهد کرد ، و هميشه برادر « مردان و زنان آزاد همه ي ملتها باقي خواهد ماند ، - کساني که پيکار مي کنند و رنج مي برند و پيروز مي شوند » .
+
نوشته شده در چهارشنبه
1388/10/30ساعت 8:56  توسط اصغر
|
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/10/27ساعت 11:25  توسط اصغر
|
" هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد همواره به او ادب و احترام به دیگران را آموزش دهید چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد" .
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/10/27ساعت 11:22  توسط اصغر
|
سياست بدون شرف
لذت بدون وجدان
شناخت بدون ارزش
تجارت بدون اخلاق
دانش بدون انسانيت
عبادت بدون فداكاري مهاتما گاندي
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/10/27ساعت 11:19  توسط اصغر
|
دور پـیـــری آمد و عـهـد شـبــاب از دسـت رفت
شـور و شـوق و آرزو نابـهــره¬ یاب از دست رفت
قـیـد و بـنـد نـام و ننــگ و فـکـر عـیـش بی¬زوال
فـرصـت تعلیـــم و تصنیـف کتـاب از دست رفت
یاد ایامّی که بودم چون گلی خوش آب و رنگ
برف پیری برسرم شد،رنگ وتاب ازدست رفت
دوش دیـدم عکـسی ازایّـام شـادشاب خویش
دل بحسرت¬گفت:موی خودخضاب ازدست رفت
بس که برخـوردم به ناهـنـجـاری و فـکـر پـلـیـد
ذکر و صَـوم و خواندن امّ¬الکتـاب از دسـت رفت
در قصـاص کـفـر نعمت، بـاب رحمت بستـه شد
آن خُـم و پـیـمـانـه و جـام شـراب از دست رفت
گر کســی پرسد ز کُــردی گُــردی و آزادگــــی
گو: به ترفنـد اجانـب بی¬حـساب از دست رفت
این زمـان در مُـدپرستی بـت¬پرستی می کنند
احتـرام و عـزّت و مَـجـد حجـاب از دست رفت
بـود رسـم مـا هـمـه پـنــدار و گـفـتـــار نــکــو
چون شد آن کردار و رفتــار ثواب از دست رفت
خُلـق و خـویِ بی¬ریـا و سـادگـی بُـد دیـن ما
یوسف¬آن¬عرفان¬که بُد فصل¬الخطاب ازدست رفت
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/10/27ساعت 11:16  توسط اصغر
|
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
+
نوشته شده در چهارشنبه
1388/10/23ساعت 7:59  توسط اصغر
|
سعادتمندترين مردم كساني هستند كه نيكوترين افكار را در سر دارند.
افكار نيكو تنها در ضمير هاي حاصل خيز ، حيات مي يابند.
آنان كه تفريح را وسيله اي براي رشد انديشه قرار مي دهند،
آنان كه به موسيقي غني ، كتاب خوب ، نقاشي زيبا، نمايش ديدني،
رفيق شفيق و گفت و گوي نشاط بخش عشق مي ورزند چه كساني هستند؟
ايشان سعادتمندترين مردمان جهان اند؛
آنها نه تنها خود سعادتمنداند،
بلكه دليل سعادت ديگران نيز هستند.
( ويليام ليون فليپس/ William Lyon Phelps)
+
نوشته شده در سه شنبه
1388/10/22ساعت 7:54  توسط اصغر
|
" اگر آماده نباشیم ارزشمندترین زمان ها را نیز از دست خواهیم داد ، و کسی که آماده نیست بخت کمتری برای پیروزی خواهد داشت ، آمادگی یعنی بروز بودن در هر حرفه و کاری"
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/10/21ساعت 9:49  توسط اصغر
|
حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/10/21ساعت 9:44  توسط اصغر
|
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم.
اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله ، بتمرگ!!
(اکبر اکسیر)
+
نوشته شده در جمعه
1388/10/18ساعت 8:1  توسط اصغر
|

سلاخي
زار مي گريست
به قناري كوچكي
دل باخته بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1388/10/16ساعت 8:58  توسط اصغر
|
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
"این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.
من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی."
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.
چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی ، رسیده ای.
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛
پاره ای از مرا."
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
" رفتن، حتی اگر اندکی؛"
و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1388/10/16ساعت 8:50  توسط اصغر
|