تبليغاتX
ضیافت زندگی
امروز هم ما هرچه بوده ايم همانيم ما باز ميتوانيم هر روز ناگهان متولد شويم
من
يك روز
از حصارهای تنیده در اين شهر عبور خواهم كرد،
و قصه ي پیدا کردن خود را برايتان خواهم گفت
يك روز كه آسمان پر باشد از نفس هاي خدا"یک روز که زمین لبریز باشد از یاد خدا
باز خواهم گشت
روزي كه در نگاه غربت گل ها ،بسيار گريسته باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 13:26  توسط اصغر  | 

سلام

(امروز رابرای بیان عشق به عزیزانت غنیمت شمار "شاید فردا احساسی باشد اما..... عزیزی نباشد)

دوستان عزیزم ممنون که فراموشم نکردید

بزودی می آیم وبرایتان توضیح خواهم داد که گرفتار چه بودم وقطعا به من حق خواهید داد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 10:9  توسط اصغر  | 

من به کسانی که از مذهب خود با دیگران سخن می گویند و تبلیغ می کنند مخصوصاً وقتی که منظورشان این است که آنها را به دین خود در آورند هیچ اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 16:3  توسط اصغر  | 

سلام به همه دوستان

بعد از مدتها که مشغولیتهای زندگی اجازه داد تا دوباره پا به دنیای مجازی بذارم از دیدن کامنتهایی که گذاشته بودین خیلی خوشحال شدم و بابت اینکه نتونستم محبتهاتون رو جبران کنم از همه عذر میخوام. امیدوارم بعد از این بتونم بیشتر به روز کنم.

شعر زیر رو یکی از دوستان به ایمیلم فرستاده بود و متاسفانه نه ایشون و نه خودم اسم شاعر رو نمیدونیم.

به ديدار خدا رفتم...

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شد

یک دم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

..................................................................................................................

پ.ن:انشاءالله در فرصت مناسب به همه دوستان سر میزنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/06ساعت 14:41  توسط اصغر  | 



با توام ، با تو ! خدا را ! بزنم يا نزنم ؟

همه ي حرف دلم با تو همين است كه " دوست ..."



حرفها دارم اما ... بزنم يا نزنم ؟

با توام ، با تو ! خدا را ! بزنم يا نزنم ؟

همه ي حرف دلم با تو همين است كه " دوست ..."

چه كنم ؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟

عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم ؟

گفته بودم كه به دريا نزنم دل اما

كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است :

دست بر ميوه ي حوا بزنم يا نزنم ؟



شعر از : قيصر امين پور

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/13ساعت 5:38  توسط اصغر  | 

دل داده ام بر بــاد، بــر هــرچــه باداباد          

مجنــون تر از ليلى، شيرين تر از فرهاد

اى عشق از آتش اصــل و نسب دارى           

از تيـــــره دودى، از دودمـــــــان بـــــاد

آب از تو طوفان شد،خاك از توخاكستر        

از بــــوى تو آتش، در جــان بـاد افتــاد

هرقصربى شيرين،چون بيستون ويران           

هر كوه بى فرهاد،كاهى به دست باد

هفتـــاد پشت مــا از نسـل غــم بودند             

ارث پــــدر مـــا را، انـــدوه مـــادر زاد

از خــــاك مــــا در باد، بوى تو مى آيد              

تنها تو مى مــانى، ما مى رويم از ياد


قیصر امین پور


+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 11:52  توسط اصغر  | 


چشم تو، نظر بر منِ بــي مايه فكنـده است
بــر كلبــه درويش، همــا ســايه فكنــده است
داني، دلِ بي طاقتِ ســودائــي ما، چيست؟
طفلي است،كه آتش به دلِ دايه فكنده است
از خـــانه دل، مهــرِ تــو روشنگـــرِ جــــان شد
اين سروسهي،سايه به همسايه فكنده است
مژگان سيــــاه تـــو، بــر آن صفحــــه رخسـار
خاري است كه برخرمن گل،سايه فكنده است
در ميكـــده عشـــق، رهـــي منزلتــي داشت
نـــاســـازيِ ايامش از آن پــايــــه فكنده است
رهي معيري

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 11:47  توسط اصغر  | 





شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد گل گل گل

و نام من شقايق شد...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 11:40  توسط اصغر  | 


فرارو نوشت:

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بيکرانه


در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي کنم
اين خاک تيره اين زمين
 پاپوش پاي خسته ام
 اين سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به جز دو بيکرانه کران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
نديده اي مرا ؟

حسين پناهي


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/16ساعت 11:28  توسط اصغر  | 


دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.
شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. …شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنیهمیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای…بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:”دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید…” کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود …آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم

"عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت 12:2  توسط اصغر  |